فراموشی
خانه اش خیلی وقت بود که سوت و کور شده بود و اتاقش پر از عکسهایی بود
که هرکدام برایش یه دنیا خاطره داشت . در اخرین لحظه در کنارش بودم ، چشمهاش
را بستم و با بغضی در گلو رو به عکسها گفتم : تمام شد!!!!
همیشه ارزو داشت که خاطره هاش را زنده نگه دارند و هرگز باور نکرد که هنوز
خاطره نشده فراموشش کرده اند !!!!!!
|
+| نوشته شده توسط
بابک هاشمی در دوشنبه ششم شهریور 1385
|