از زندگی در ان زندان انفرادی خسته شده بود ، جای نمور و تاریکی که
حتی یک پنجره برای دیدن افتاب نداشت .
جیره غذایی نیز هر روز کمتر میشد . باید کاری می کرد ، باید این دیوارهای
بی روزن را خراب میکرد . طاقتش تمام شد و سر را به دیوار کوبید ، چند بار
دیگر سر را محکمتر به دیوار کوبید .
سر انجام گوشه ای از دیوار فرو ریخت و سرش را بیرون اورد .
نور افتاب چشمهای بسته جوجه را به دنیا باز کرد ..............
|
+| نوشته شده توسط
بابک هاشمی در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
|