تبليغاتX
پروانه ای در مشت -
هنری
 
 

از زندگی در ان زندان انفرادی خسته شده بود ، جای نمور و تاریکی که

حتی یک پنجره برای دیدن افتاب نداشت .

جیره غذایی نیز هر روز کمتر میشد . باید کاری می کرد ، باید این دیوارهای

بی روزن را خراب میکرد . طاقتش تمام شد و سر را به دیوار کوبید ، چند بار

دیگر سر را محکمتر به دیوار کوبید .

سر انجام گوشه ای از دیوار فرو ریخت و سرش را بیرون اورد .

نور افتاب چشمهای بسته جوجه را به دنیا باز کرد .............. 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  |
 
 
بالا