تبليغاتX
پروانه ای در مشت -
هنری
 
اینه

چند وقتی بود که رفتارش با من عوض شده بود ، همه اش توی این فکر بودم نکنه من سربار ان شدم و نکنه یک نان خور اضافیم. هر وقت حواسم رو جمع میکردم میدیدم که ان داره پچ پچ میکنه و تلفنهای مشکوک ان یک جورهایی من و نگران میکرد البته این کار ان من و حساس هم کرده بود .

اگر داشت حرف میزد و حرفش هم درباره من نبود گوشهام رو تیز میکردم که چی میگه .

تا اینکه دیگه امروز به من گفت که حاضر شو و تا چند ساعت دیگه لباسهات رو جمع کن میخواهیم بریم . به هر صورت ان جگر گوشه من بود و برای اینکه ان ناراحت نباشه و راحت زندگی کنه حاضر بودم بدون اینکه دلیل از ان بپرسم هر کاری رو بکنم .

لباسهام رو طبق گفته ان جمع کردم بعد از خانه بیرون اومدم و من و سوار ماشین کرد وقتی ماشین شروع به حرکت کرد پشت سرم رو نگاه کردم و یاد روزهای جوانیم افتادم .یاد ان خدا بیامرز ......

بعد تا قبل از اینکه از اونجا دور بشیم یک نفسی کشیدم و بوی اونجا رو خوب به خاطرم سپردم . اخه داشتم از جایی که سالها و سالها در اون شیرینترین و تلخ ترین روزهای زندگیم رو سپری کرده بودم دور میشدم و میرفتم .

وای که چه دنیای غریبی ........

دیگه چیزی خوب یادم نمیاد چون توی مسیر توی ماشین همه اش حواسم به گذشته ایی بود که با یک چشم به هم زدن تمام شده بود . اره داشتم دیگه مثل اینکه به اخرش میرسیدم به اخر چیزی به اسم زندگی .

وقتی به خودم اودم که مرا روی تخت قرار داد و مقداری خوراکی کنارم گذاشت . هنگامی که خواست از من جدا بشه با چشمهای پر از اشک ، دستهای او را با التماس گرفتم که مرا در خانه سالمندان رها نکنه و از کنارم نره . اما او دستش رو به ارامی کشید و با لبخند از من خداحافظی کرد . به یاد روزی افتادم که برای اولین بار او را در سه سالگی به مهد سپردم ، ان روز هم دستهای کوچک او را بی تفاوت از میان دستهای خود کنار زدم و بی توجه به گریه ها و التماس های کودکانه او ، در کنار مربی مهد رهایش کردم و به خانه برگشتم تا راحت تر باشم .

                  

                                        بابک عرفان هاشمی  

                                                    مرداد ماه ۸۵

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در شنبه سی و یکم تیر 1385  |
 
 
بالا