تبليغاتX
پروانه ای در مشت
هنری
 

 

           ساعت صفر

 

کدامین جاده، کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

عزیز اینجا طلوع پیدا نیست   اینجا غروب پیدا نیست

این همیشه خاکستری روزهای عمر من

که بی هیچ افقی ره می سپرند و می روند

هر چه هست پشت این بی نوری است

هرانچه اشنا ، هرانچه نور ، هرچه باران هرچه گل ،

پشت این بی نوری است

همیشه نور که می خواستم روزی عبور تو را از این پرده

خاکستری ببینم ........

کدامین جاده ، کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو......

 

                                                   

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385  |
 
 

         فراموشی

 

    خانه اش خیلی وقت بود که سوت و کور شده بود و اتاقش پر از عکسهایی بود 

که هرکدام برایش یه دنیا خاطره داشت . در اخرین لحظه در کنارش بودم ، چشمهاش

را بستم و با بغضی در گلو رو به عکسها گفتم : تمام شد!!!!

همیشه ارزو داشت که خاطره هاش را زنده نگه دارند و هرگز باور نکرد که هنوز

خاطره نشده فراموشش کرده اند !!!!!!  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در دوشنبه ششم شهریور 1385  |
 
 
بالا