امید
خواب بودم که یکدفعه با رفتن پتوم به کنار و خوردن طلوع خورشید از پنجره به چشمهام ، از خواب بیدار شدم به زحمت چشمهام و باز کردم ، ولی انگار میلی به بیدار شدن و بلند شدن از رختخواب رو نداشتم . نمیدونم چرا ، ولی بعد از چند لحظه که حواسم سر جاش اومد ، همه اش به خوذم می گفتم ، اه بازم یک روز دیگه مثل روزهای دیگه ، هم اش تکرار و تکرار و تکرار .......
اره اصلا میلی برای بلند شدن از خواب رو نداشتم ولی بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بلند شدم ، خیلی کسل بودم وقتی رفتم از اتاق بیرون توی سالن پذیرایی دیدم که یکی دیگه از من بدتر اونجاست و حالش هم زیاد خوب نیست .
با اینکه خودم حال جالبی نداشتم رو بهش کردم و گفتم ، بابا چی شده؟ کشتی هات غرق شدند ؟ چیزی میخواستی که بهش نرسیدی؟ لعنت بر شیطان ، توکل کن به خدا .....
رفتم و دست و صورتم رو شستم ، بعد باز اومدم پیشش و بهش گفتم وای چقدر موهات سفید شده ..... داری پیر میشی ، اره انقدر غصه نخور ، با انگشتهام زیر چشمهاش رو لمس کردم ، پوستش هم چروکیده شده بود ، گفتم بابا بس کن درست میشه ، باید تلاش کرد ، انوقت همه چیز درست میشه ، اره سخته میدونم ولی دنیا تا بوده همین بوده.
نمیدونم بعدش با کلی تعجب و شاید هم با یک نیشخند جوابم رو داد ، یا اینکه نمیخواست گوش کنه ، یا اینکه میخواست و خیلی نا امید بود ، ولی دوباره که برگشتم نگاهش کردم ارامتر از قبل بود ، بهش گفتم بگو یا خدا و از خدا بخواه . بعد لبخندی روی چهره اش نشست ، بهش گفتم خوشهالم که باورم کردی و از جلوی ایینه بلند شدم .
بعد صدای پسرم رو شنیدم که توی حیاط صدا میزد و میگفت،، بابا نمیای فوتبال بازی کنیم ما با بچه ها جمع شدیم یه یار کم داریم ،، تعجب کردم اخه اون تا به ان روز هیچ وقت از من چنین درخواستی رو نکرده بود!!!!!!!!!!!!!
بابک عرفان هاشمی
تیر ماه ۸۵
|
+| نوشته شده توسط
بابک هاشمی در سه شنبه سوم مرداد 1385
|