تبليغاتX
پروانه ای در مشت
هنری
 
 

          دار زندگی

 

از وقتی به دارش کشیدند ، سرنوشت من رقم خورد ،

 

انگار صدای ضربه ها ، طنین قلب من بود در لحظه

 

جان گرفتنم .

 

به هیچ کس نگفتم که به اندازه تمام تارهای

 

وجودم  بر سرم کوبیدند . اما صدای ضربه ها در تار و 

 

پودم نقش بسته و هرگز نقش چشمانی را که شاید

 

امروز بی فروغ مانده ، در نقش بستنم فراموش نخواهم

 

کرد .

 

و حالا در انتظار باقی سرنوشتم نشسته ام که باید به

 

دیوار باشم یا فرش ابریشمی نفیسی زیر پا ! در خانه

 

ای که هرگز دار زندگیم را ندیده است .

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385  |
 
 

از گرمای هوا خیلی کلافه شده بود ، قلم

 

در دست گرفت ....... 

 

به یکباره تمام بدنش لرزید .

 

تصویر زمستان را به خوبی کشیده بود .

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 
 

عینک نمیزد که نگن عینکیه .

 

یه روز چاله جلوی پاش رو ندید و زمین خورد .

 

از ان به بعد چلاق صداش می زدند .

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 
 

از زندگی در ان زندان انفرادی خسته شده بود ، جای نمور و تاریکی که

حتی یک پنجره برای دیدن افتاب نداشت .

جیره غذایی نیز هر روز کمتر میشد . باید کاری می کرد ، باید این دیوارهای

بی روزن را خراب میکرد . طاقتش تمام شد و سر را به دیوار کوبید ، چند بار

دیگر سر را محکمتر به دیوار کوبید .

سر انجام گوشه ای از دیوار فرو ریخت و سرش را بیرون اورد .

نور افتاب چشمهای بسته جوجه را به دنیا باز کرد .............. 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  |
 
 

همیشه با خود غذاهای خوب به مدرسه می اورد .

 

بچه ها خیال میکردند بچه پولدار است .

 

فقط من میدانستم پدرش در رستوران کارگری می کند .

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 
روزی روزگاری

 

وقتی ناله های 

 

خرد شدنت ، زیر پای عابران ، نوای دل انگیز شد ، چه فرقی می کند ، برگ

 

سبز کدام درخت بودی ؟!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
 
پرواز

میخواست پرنده

 خوشبختی او باشد ،اما او برایش قفس ساخت .

 خواست در ان قفس لحظه های زیبا بیافریند ، اما او

قفس را تنگ تر کرد . خواست در ان وسعت بودنش را

معنا کند ، اما او روی برگرداند . پس برخاست ، قفس را

 شکست و پرواز کرد.

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 

امید

خواب بودم که یکدفعه با رفتن پتوم به کنار و خوردن طلوع خورشید از پنجره به چشمهام ، از خواب بیدار شدم به زحمت چشمهام و باز کردم ، ولی انگار میلی به بیدار شدن و بلند شدن از رختخواب رو نداشتم . نمیدونم چرا ، ولی بعد از چند لحظه که حواسم سر جاش اومد ، همه اش به خوذم می گفتم ، اه بازم یک روز دیگه مثل روزهای دیگه ، هم اش تکرار و تکرار و تکرار .......

اره اصلا میلی برای بلند شدن از خواب رو نداشتم ولی بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بلند شدم ، خیلی کسل بودم وقتی رفتم از اتاق بیرون توی سالن پذیرایی دیدم که یکی دیگه از من بدتر اونجاست و حالش هم زیاد خوب نیست .

با اینکه خودم حال جالبی نداشتم رو بهش کردم و گفتم ، بابا چی شده؟ کشتی هات غرق شدند ؟ چیزی میخواستی که بهش نرسیدی؟  لعنت بر شیطان ، توکل کن به خدا .....

رفتم و دست و صورتم رو شستم ، بعد باز اومدم پیشش و بهش گفتم وای چقدر موهات سفید شده ..... داری پیر میشی ، اره انقدر غصه نخور ، با انگشتهام زیر چشمهاش رو لمس کردم ، پوستش هم چروکیده شده بود ، گفتم بابا بس کن درست میشه ، باید تلاش کرد ، انوقت همه چیز درست میشه ، اره سخته میدونم ولی دنیا تا بوده همین بوده.

نمیدونم بعدش با کلی تعجب و شاید هم با یک نیشخند جوابم رو داد ، یا اینکه نمیخواست گوش کنه ، یا اینکه میخواست و خیلی نا امید بود ، ولی دوباره که برگشتم نگاهش کردم ارامتر از قبل بود ، بهش گفتم بگو یا خدا و از خدا بخواه . بعد لبخندی روی چهره اش نشست ، بهش گفتم خوشهالم که باورم کردی و از جلوی ایینه بلند شدم .

بعد صدای پسرم رو شنیدم که توی حیاط صدا میزد و میگفت،، بابا نمیای فوتبال بازی کنیم ما با بچه ها جمع شدیم یه یار کم داریم ،، تعجب کردم اخه اون تا به ان روز هیچ وقت از من چنین درخواستی رو نکرده بود!!!!!!!!!!!!!

 

                                                 بابک عرفان هاشمی

                                                      تیر ماه ۸۵

                                           

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه سوم مرداد 1385  |
 
 
بالا