تبليغاتX
پروانه ای در مشت
هنری
 

بي گاهان

به غربت

به زماني كه خود در نرسيده بود -

 

چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،

و قلبم

در خلاء

تپيدن آغاز كرد.

***

گهواره تكرار را ترك گفتم

در سرزميني بي پرنده و بي بهار.

 

نخستين سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار،

بي آن كه با نخستين قدم هاي نا آزموده نوپائي خويش

به راهي دور رفته باشم.

 

نخستين سفرم

باز آمدن بود.

***

دور دست

اميدي نمي آموخت.

لرزان

بر پاهاي نوراه

رو در افق سوزان ايستادم.

دريافتم كه بشارتي نيست

چرا كه سرابي در ميانه بود.

***

دور دست اميدي نمي آموخت.

دانستم كه بشارتي نيست:

اين بي كرانه

زنداني چندان عظيم بود

كه روح

از شرم ناتواني

دراشك

پنهان مي شد.

   

                                                                 احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 
 

گفتم: این روزها دل بهانه تو رو میگیره ٬ هوای دیدن تو رو

 داره

گفت: میدونم همه چیز بهانه ای است برای شانه به

شانه در حال و هوای با هم بودن٬رفتن٬نشستن و

گریستن

گفتم: چرا گریه٬ رفتن و نشستن درست اما گریستن رو

نمیخوام٬نه

گفت: برای حرمت نگاه ناگهان تو٬ برای یک دل دریا حرف

 نگفته

گفتم: و برای هرانچه که گفتم و گفتم و نشنیدی

 

گفت: برای آنچه خواستم و بودی. خواستی و نبودم. و

برای هرانچه که نمیدانم.

گفتم: در تمام این سالها که همه از یادش برده بودند تو

تنها کسی هستی که هستی

گفت: در این دل دلواپسی٬ عزیز دل وقتی تو هستی

 انگار همه نیستند

 

...........شب از ان شبها که در عمرت کم دیده ای دریا دریا ستاره.................

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 بدرقه مردی ابری

سلام

میخواهم درباره جنسه تجنیل و خدا حافظی کسی بنویسم که جوان ها را جدی گرفت قبل از اینکه دیگران جدی بگیرند.

 

 سخنرانی شهرام گیل ابادی:

سخنرانی دکتر

باید به خدا اطمینان کرد. وقتی انگشت اشاره رو به آسمان می گیریم،باید بدانیم بین خبرنگار،خبرساز، سیاست پیشه و آدمی که از یک پیاده روی خاکی،آرام و بی صدا عبور می کند هیچ فرقی نیست. ما در این جغرافیا اگر چشم رو به فیروزه ای آسمان بدوزیم بوی زعفران خراسانی می گیریم.و رفاقتمان را خدا رؤیت می کند و تازه وقتی خدا به بوی رفاقتمان لبخند زد عطر سیب خراسانی آبادمان می کند.

آبادی شمال شکر خدا آباد است. مثل خانه خیلی ها که نخ نما نمی شود مثل سرانگشتان دختران قالیباف یا دستان حاشور خورده کارگری که با نخ نما شدنش حرمت می گیرد. یادش بخیر من قصد غربت اکثر شماها را دیده ام. و کات و بعد در سکانس دوم،من دیده ام که تک تک شما طاقه طاقه قد کشیده اید و بلند شده اید. درست است حتی آدم های کوتاه قد هم در شب سایه های بلند دارند،اما اگر شماها با توام اهل برنامه اهل خبر اهل زمین مشرف به حافظه تازیخی این جغرافیا، اگر یادت ماند یادی از خودت بکن تا همه بفهمند تو دیگر بنده ای و داد نمی زنی چهاردیواری اختیاری.

کم حافظه ای دروغ گفت تکذیب شد. بلندگویی دروغ سیزده گفت به دروغش خندید. بیگناهی را در بلخ گردن زدند. دروغ عادی شد عزا عمومی شد. دوستی اگر استراتژیک باشد صادق و صاف مثل کف دست نیست دوستی های استراتژیک چهاردیواری اختیاری دارند. من یک دوست استراتژیک داشتم وقتی ما برایش استراتژی نبودیم رفت،و وقتی رفت متن پخش زنده دوستها از صداقت حلقه دوستیمان  بارو بنه در اتاقش پیدا شد. دوستی استراتژی مانند مرکز استراتژیک مانند منافع استراتژیک و حتی دین و اخلاق استراتژیک و یا مانند اتاق خالی می ماند که اگر نباشد کسی نمی تواند فکر کند به همین دلیل نسبت اتاق،فکر واستراتژی نسبت فامیلی از جنس خواهر و برادری دارد.

دوستی مانند مادر است.هیچ وقت کهنه و مندرس نمی شود. مندرس شدن در رد رسم دنیاست.دوستی مانند نسیت فامیلی من با کوه است. من نسبم را هر روز با کوه تجدید می کنم.همه کوه های عالم جوری در پسوند فامیلی من قرار می گیرند. زاگرس پشت قباله مادربزرگ من است.من زمین را از کوه می بینم. کوه امن است وقتی آدم با کوه حرف می زند، قند در دل خدا آب می شود. و نشانه جدیدی رو می کند. وقتی آدم با کوه حرف می زند تمام قد رو به خدا می ایستد.وقتی که آدم کوه را می بیند هزاران درد روی آینه تمام قد دلم دلش باز می شود.

رفاقت کوه استراژیک نیست.رفاقتش نجیب است مثل همه جوان های عالم، زلال .مثل ارتباط گوینده ای در حالی که در تب می سوزد به شنونده اش از سر صداقت سلام می کند. راستی کارت خانم گوینده بالاخره درست شد. جالب است که بدانید حتی بدون کارت هم با تمام وجود به مردم سلام می کند.

دوستی، با سیب می آمد. وقتی سیب روی میز کارم بود آن روز آمده بود. میز لرزان بود روی ویبره،از ذوق پای آن، مانند نیاکان و حاصل تکرار. اما سیب باکره بود. بوی همه خوبی های عالم را می دهد. سلام هسته ای دوستی را وقتی صبح می شنوم،متوجه ممی شوم خانم مسئول برنامه باز هم مادر شده است. مادر هیچ وقت کهنه و مندرس نمی شود. دوستی می گفت: دهکده نسبی من یک شهر به دست حویش دارد. خدای من در جوانه گندم، در آرامش شب های کوه، در سپیدی بی تکلف صورت یک دخترک سرمازده کوهستانی، خدای من در انجیرهای وحشی روی تخت سنگ همه کوه های عالم، دیدنی است خدای من عین آمار و ارقام ساختگی و     نیستخدای من عین رقم واقعی الطاف مردم، دیدنی است. که جنس صداقت می دهد. خدای من همراه رانندهای است که صبحش را با آی الکرسی ساعت 7 آغاز و با قرار ساعت 8 قوام می دهد.

تا حالا خدا را دیده ای تا حالا سیب ترش و شیرین کوهستان را خورده ای؟بعضی خودایشان حاصل جمع نان و سفره و یک مرکز استراتژیک است. به راحتی با فضای استراتژیک وارد زندگی مردم می شود با دوستی های فراوان        شده استراتژیک می شود. کجای عالم ایستاده ایم کسی را دیده ام سر به سر بازار، حجره حجره ،آبرو جار می زد. کسی سر گذر CD Mp3 چندین و چند آبرو را نصف قیمت حراج می کرد. کابینه ای پشت 70 میلیون با سه نفر تشکیل جلسه می داد. جلسه وقتی رسمی می شد که هر یک از حضار هفت، هشت بار خودشان را حضور و غیاب می کردند. کسی می خواست فاش بگوید هنوز از دهنش در نیامده بود که پژواک آن آمد " بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم".

خوب است بدانی! با توام صدا، من تا به حال صد بار از صفر شروع کرده ام. صفر حاشیه خوبی است به حساب نمی آید اما هر عددی بخواهد بزرگ شود نیازش مانند خون برای بدن است. حاشیه بودن بد نیست حاشیه آدم خوبی است. بسیاری از اتفاقات از صفر گذشته حاشیه بودند. پس من حاشیه ام الان می توانم صدها حاشیه نام ببرم. اجازه بدهید نگویم فاطمه صداقتی، بنفشه رافعی، فرزاد حسنی، زهره هاشمی، آرزو جعفرپور، مهران دوستی، خیلی های دیگر و شاید رضا ساکی، مهدی زریباف، صادق داوری فر، مهدی شاهرضایی، نادر ختایی، حامد جوادزاده، یا باز هم خیلی های دیگر اجازه بدهید بگویم شبکه رادیویی جوان از ابوالقاسم صادقی تا جواد شفق که ساعت 10 شب چراغ دفتر را خاموش می کند و می رود تا فردا صبح ساعت 7. پس من حاشیه ام، اجازه بدهید بلند خودم را معرفی کنم از صفر که بگذریم اولین عدد وجود و هستی یک است. در عالم پیدا و پنهان آدم های مهمی هستند از صفر و یک می توان به بی نهایت رسید. من شاعری را می شناسم که با دو آینه همه چیز را مکرر می کرد.

شبکه جوان اتفاق نبود،هیچ اتفاقی مکرر نمی‌شود. اگر همه بچه‌های این قلعه دوستی مکررند یک دوره فشرده چندین ساله را گذرانده‌اند. من عرق شرافت راروی چهره‌های خیلی‌ها دیده‌ام،شما شاید«شب‌های فیروزه‌ای»،«جوانی به وقت فردا»،«جوانی آزاد»،« روی خط جوانی»،«یک صبح یک سلام»،«نشانی»، «موج روز»،« پارازیت»،« روی خط باشید»،«توپ»،«آخر شه»،‌«پچ‌پچ‌های پنجشنبه‌ای»،« سندس»،        « کسی صدام می‌زنه»،‌« هفت ترانه»،«هفت شنبه» خیلی برنامه های دیگر را ندیده باشید، شما شاید در حلقه‌ وب قرارنگرفته باشید، این حاشیه‌ها/ ببخشید این آدم‌ها/ دروغ سیزده نیستند؛ این آدمها مانند مادر کهنه‌شان مثل فرش کاشان مرغوب است. مندرس شدن شغل دلهای چیپ زمین است؛ این آدم‌ها برای خدا سرانداخته‌اند. من چون باید بروم، می‌روم، من خودم را کسر نمی‌کنم، حاصل کثر من تکثر صفرهاست، من در حاشیه هم یاد گرفته‌ام که حاشیه خوبی باشم مثل بچه‌هایی که صدای جوان هستند.

من سربازم ،مثل همه سربازان زمین سبکسفر. گوشه کلاس برای من گوشه دنیا است. من از کم شروع کردم مانند سرباز صفری که درجه دار می شود. اما روی هر محصولی تاریخ انقضا خورده است. تاریخ انقضا نام برنامه ای در شبکه جوان بود. تاریخ انقضا هم تاریخ انقضا داشت.

دستان کوهستان زده پیرمردی همیشه فراق من است به من می فهماند تدبیر و تقدیر من همان تقدیر من است.

تو سایت داری؟ اگر می خواهی بدانی تدبیر چیست از معمولی ترین searchها می توانی استفاده کنی. خیلی از مردها هفت هشت کار رسمی دارند و چندین کار غیر رسمی. مثل زن عقدی دائم رسمی و زن عقدی غیر دائم، اما باز هم رسمی. الان هر ساستمداری، هر سخنگویی اگر سایت نداشته باشد گویی شغل دهم ندارند تو اگر می خواهی سخنگو باشی و یا اهل زیر خاکی و یا سایه       یک اتفاق باید یک domain به اسم مستعار ثبت کنی . رسم عیاری و پهلوانی  روز است اسم مستعار .

ایمان به تقوا، پل مستقیم می زند با اسم مستعار. درست است news های بسیاری امروز استراتژی این وری دارند اما روزی می آید که با همان اسم مستعار استراتژی آن وری پیدا می کند. این اتفاقات مهم نیست مهم این است که نگاه آدم به افق دوخته باشد. من خودم را       نمی گیرم. می توان 19 سال یه مردم نزدیک نشد و برای کسی اتفاقی نیفتد. راستی حضرت عزرائیل چگوته می میرد؟! واعظی از مرگ می گفت مرگ در زد. حتی مرگ "وودی آلن" هم در می زند. جای پای کسی نمی گذارم. حاضرم یک دور، دور زمین را اضافه طی کنم اما دروغ حتی از نوع سیزده آن را نمی پذیرم. راستی کسی حتی حاشیه هم باشد تا خدا نخواهد له نمی شود. اگر کسی می خواهد تیتر کند یا شیرینی پخش کند فعلا خئشخال نباشد چون جوانان این زمین خودشان زمین را به دور خورشید می چرخانند تماشاگر نیستند. بچه های رادیو جوان شما اگر مرجع شدید، اگر هیچ شنونده ای به راحتی از کنار شما نمی گذرد، اگر در حلقه محبت مردم ایران به لطف و کرامت خداوند صبحان جا دارید، مربوط به این است که روی پلاکاردی که با سینه هایتان حمل می کنید نوشته اید ،

" شنیده می شوید "       

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
  با یاد او
 

به نام خدای عزیز دل

امشب انگار گم کرده ای دارم ، دلم در سینه غوغا میکند ، سکوت به لب پلک پلک زدن ارام چشمها .راستی اما با این همه دلم در سینه بی تاب است.

نمیدانم اما تنها از تو میخواهم که خواستن از تو ابروی من است. 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 

 

           ساعت صفر

 

کدامین جاده، کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

عزیز اینجا طلوع پیدا نیست   اینجا غروب پیدا نیست

این همیشه خاکستری روزهای عمر من

که بی هیچ افقی ره می سپرند و می روند

هر چه هست پشت این بی نوری است

هرانچه اشنا ، هرانچه نور ، هرچه باران هرچه گل ،

پشت این بی نوری است

همیشه نور که می خواستم روزی عبور تو را از این پرده

خاکستری ببینم ........

کدامین جاده ، کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو......

 

                                                   

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385  |
 
 

         فراموشی

 

    خانه اش خیلی وقت بود که سوت و کور شده بود و اتاقش پر از عکسهایی بود 

که هرکدام برایش یه دنیا خاطره داشت . در اخرین لحظه در کنارش بودم ، چشمهاش

را بستم و با بغضی در گلو رو به عکسها گفتم : تمام شد!!!!

همیشه ارزو داشت که خاطره هاش را زنده نگه دارند و هرگز باور نکرد که هنوز

خاطره نشده فراموشش کرده اند !!!!!!  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در دوشنبه ششم شهریور 1385  |
 
 

          دار زندگی

 

از وقتی به دارش کشیدند ، سرنوشت من رقم خورد ،

 

انگار صدای ضربه ها ، طنین قلب من بود در لحظه

 

جان گرفتنم .

 

به هیچ کس نگفتم که به اندازه تمام تارهای

 

وجودم  بر سرم کوبیدند . اما صدای ضربه ها در تار و 

 

پودم نقش بسته و هرگز نقش چشمانی را که شاید

 

امروز بی فروغ مانده ، در نقش بستنم فراموش نخواهم

 

کرد .

 

و حالا در انتظار باقی سرنوشتم نشسته ام که باید به

 

دیوار باشم یا فرش ابریشمی نفیسی زیر پا ! در خانه

 

ای که هرگز دار زندگیم را ندیده است .

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385  |
 
 

از گرمای هوا خیلی کلافه شده بود ، قلم

 

در دست گرفت ....... 

 

به یکباره تمام بدنش لرزید .

 

تصویر زمستان را به خوبی کشیده بود .

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 
 

عینک نمیزد که نگن عینکیه .

 

یه روز چاله جلوی پاش رو ندید و زمین خورد .

 

از ان به بعد چلاق صداش می زدند .

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 
 

از زندگی در ان زندان انفرادی خسته شده بود ، جای نمور و تاریکی که

حتی یک پنجره برای دیدن افتاب نداشت .

جیره غذایی نیز هر روز کمتر میشد . باید کاری می کرد ، باید این دیوارهای

بی روزن را خراب میکرد . طاقتش تمام شد و سر را به دیوار کوبید ، چند بار

دیگر سر را محکمتر به دیوار کوبید .

سر انجام گوشه ای از دیوار فرو ریخت و سرش را بیرون اورد .

نور افتاب چشمهای بسته جوجه را به دنیا باز کرد .............. 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  |
 
 

همیشه با خود غذاهای خوب به مدرسه می اورد .

 

بچه ها خیال میکردند بچه پولدار است .

 

فقط من میدانستم پدرش در رستوران کارگری می کند .

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 
روزی روزگاری

 

وقتی ناله های 

 

خرد شدنت ، زیر پای عابران ، نوای دل انگیز شد ، چه فرقی می کند ، برگ

 

سبز کدام درخت بودی ؟!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
 
پرواز

میخواست پرنده

 خوشبختی او باشد ،اما او برایش قفس ساخت .

 خواست در ان قفس لحظه های زیبا بیافریند ، اما او

قفس را تنگ تر کرد . خواست در ان وسعت بودنش را

معنا کند ، اما او روی برگرداند . پس برخاست ، قفس را

 شکست و پرواز کرد.

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 

امید

خواب بودم که یکدفعه با رفتن پتوم به کنار و خوردن طلوع خورشید از پنجره به چشمهام ، از خواب بیدار شدم به زحمت چشمهام و باز کردم ، ولی انگار میلی به بیدار شدن و بلند شدن از رختخواب رو نداشتم . نمیدونم چرا ، ولی بعد از چند لحظه که حواسم سر جاش اومد ، همه اش به خوذم می گفتم ، اه بازم یک روز دیگه مثل روزهای دیگه ، هم اش تکرار و تکرار و تکرار .......

اره اصلا میلی برای بلند شدن از خواب رو نداشتم ولی بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بلند شدم ، خیلی کسل بودم وقتی رفتم از اتاق بیرون توی سالن پذیرایی دیدم که یکی دیگه از من بدتر اونجاست و حالش هم زیاد خوب نیست .

با اینکه خودم حال جالبی نداشتم رو بهش کردم و گفتم ، بابا چی شده؟ کشتی هات غرق شدند ؟ چیزی میخواستی که بهش نرسیدی؟  لعنت بر شیطان ، توکل کن به خدا .....

رفتم و دست و صورتم رو شستم ، بعد باز اومدم پیشش و بهش گفتم وای چقدر موهات سفید شده ..... داری پیر میشی ، اره انقدر غصه نخور ، با انگشتهام زیر چشمهاش رو لمس کردم ، پوستش هم چروکیده شده بود ، گفتم بابا بس کن درست میشه ، باید تلاش کرد ، انوقت همه چیز درست میشه ، اره سخته میدونم ولی دنیا تا بوده همین بوده.

نمیدونم بعدش با کلی تعجب و شاید هم با یک نیشخند جوابم رو داد ، یا اینکه نمیخواست گوش کنه ، یا اینکه میخواست و خیلی نا امید بود ، ولی دوباره که برگشتم نگاهش کردم ارامتر از قبل بود ، بهش گفتم بگو یا خدا و از خدا بخواه . بعد لبخندی روی چهره اش نشست ، بهش گفتم خوشهالم که باورم کردی و از جلوی ایینه بلند شدم .

بعد صدای پسرم رو شنیدم که توی حیاط صدا میزد و میگفت،، بابا نمیای فوتبال بازی کنیم ما با بچه ها جمع شدیم یه یار کم داریم ،، تعجب کردم اخه اون تا به ان روز هیچ وقت از من چنین درخواستی رو نکرده بود!!!!!!!!!!!!!

 

                                                 بابک عرفان هاشمی

                                                      تیر ماه ۸۵

                                           

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در سه شنبه سوم مرداد 1385  |
 
اینه

چند وقتی بود که رفتارش با من عوض شده بود ، همه اش توی این فکر بودم نکنه من سربار ان شدم و نکنه یک نان خور اضافیم. هر وقت حواسم رو جمع میکردم میدیدم که ان داره پچ پچ میکنه و تلفنهای مشکوک ان یک جورهایی من و نگران میکرد البته این کار ان من و حساس هم کرده بود .

اگر داشت حرف میزد و حرفش هم درباره من نبود گوشهام رو تیز میکردم که چی میگه .

تا اینکه دیگه امروز به من گفت که حاضر شو و تا چند ساعت دیگه لباسهات رو جمع کن میخواهیم بریم . به هر صورت ان جگر گوشه من بود و برای اینکه ان ناراحت نباشه و راحت زندگی کنه حاضر بودم بدون اینکه دلیل از ان بپرسم هر کاری رو بکنم .

لباسهام رو طبق گفته ان جمع کردم بعد از خانه بیرون اومدم و من و سوار ماشین کرد وقتی ماشین شروع به حرکت کرد پشت سرم رو نگاه کردم و یاد روزهای جوانیم افتادم .یاد ان خدا بیامرز ......

بعد تا قبل از اینکه از اونجا دور بشیم یک نفسی کشیدم و بوی اونجا رو خوب به خاطرم سپردم . اخه داشتم از جایی که سالها و سالها در اون شیرینترین و تلخ ترین روزهای زندگیم رو سپری کرده بودم دور میشدم و میرفتم .

وای که چه دنیای غریبی ........

دیگه چیزی خوب یادم نمیاد چون توی مسیر توی ماشین همه اش حواسم به گذشته ایی بود که با یک چشم به هم زدن تمام شده بود . اره داشتم دیگه مثل اینکه به اخرش میرسیدم به اخر چیزی به اسم زندگی .

وقتی به خودم اودم که مرا روی تخت قرار داد و مقداری خوراکی کنارم گذاشت . هنگامی که خواست از من جدا بشه با چشمهای پر از اشک ، دستهای او را با التماس گرفتم که مرا در خانه سالمندان رها نکنه و از کنارم نره . اما او دستش رو به ارامی کشید و با لبخند از من خداحافظی کرد . به یاد روزی افتادم که برای اولین بار او را در سه سالگی به مهد سپردم ، ان روز هم دستهای کوچک او را بی تفاوت از میان دستهای خود کنار زدم و بی توجه به گریه ها و التماس های کودکانه او ، در کنار مربی مهد رهایش کردم و به خانه برگشتم تا راحت تر باشم .

                  

                                        بابک عرفان هاشمی  

                                                    مرداد ماه ۸۵

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در شنبه سی و یکم تیر 1385  |
 
بدون او

امروز از صبح تو این فکر بودم که چرا همیشه بی توجهی کار دست ما ادمها میده ؟

یا اینکه ما نسبت به خیلی چیزها و خیلی کسها بی اعتناییم و بی توجه ؟ چرا ؟ همه اش داشتم به این  جمله توی ذهنم فکر میکردم .

یک دفعه ایی به خودم اومدم ، وای چقدر به هم نزدیک هستیم همیشه فکر میکنم که زندگی بدون او برای من سخت و طاقت فرساست . اصلا وقتی نیست اعتماد به نفسم خیلی کم و نمیتونم به خودم مسلط باشم .

شاید فقط خواب یا مرگ ما رو از هم جدا کنه . اره ..... اخه خیلی دوست داشتنی .

تا اینکه وقتی مشغول کارم بودم ناگهان به شدت زمین خوردم از این حادثه خیلی ناراحت شدم و همه چیز برام تار شد .

به زحمت بلندش کردم و ان را برای تعمیر به عینک سازی بردم .

.......شاید فقط خواب یا مرگ ..........

                                                                                     تیرماه ۸۵

                                                                                     بابک عرفان هاشمی

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385  |
 
  

    ایا این ارزوی شما نیست ، مطمئن اید!!!!!!!!!

 

 

 

        

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در پنجشنبه هشتم تیر 1385  |
 

رادیو ، رادیو است

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در دوشنبه پنجم تیر 1385  |
 
  
|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385  |
 
به نام خدا

واسه اینکه بهتان بد نگذره ، قدر خنده رو بدانید ، غم و غصهاتان و یخورده مانده بگذارید کنار، حواستانم بدید که ضرر نمیکنید.

من سر راستی و تمیزی رو از سینما یاد گرفتم ، بدی همه مال من ، من درستش میکنم ، ولی بدی تو کار ما نیست.

اگه راستش بخواید من واسه همه کارهای جدی مثل یه شوخیم ،راستشو بخواید ما اصلا تفریح کردنو بلد نیستیم .

ولی اگه نامردی و این حرفها باشه دیگه ان وقت با هیچ چیز و هیچ کس این دنیا شوخی ندارم.

ولی با همه این حرفها درست رفتن از این دنیا حرف اول و اخر.

                               ( قسمتی از فیلمنامه سلطان نوشته مسعود کیمیایی)

 

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385  |
 
به نام تنها پناه اشفتگان دیار سرنوشت

اینجا طلوع پیدا نیست ، اینجا غروب پیدا نیست ، این همیشه خاکستری روزهای عمرم که بی هیچ افقی ره میسپرند و میروند اخر به کدام نشانی این نامهای دلتنگی را بفرستد. خسته ام از این همه نامردی و نامردمی. ای عزیز دل کدامین جاده امشب میگزارد سر به پای تو .

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در جمعه بیست و ششم خرداد 1385  |
 
به نام خدای عزیز دل

ای نگاه هنوز در یادی یاد گنگی از گریهایم از ارزوهایم ، ای نگاه نسیم صداقت و معصومیتت را پیشکش عشقم میکنم به اوج قله میرسم به عشق سجده میکنم

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385  |
 
استاد هوشنگ ظریف

   

    به یاد استاد  

نبین که ارام است ،  که  او    چشم   در چشم من  اموخت که بیاموزم، از او که همیشه، از آفتاب که بی دریغ است، از باران که عاشقش هستم، از ماه ، ماه همه روزگارم....

   

|+| نوشته شده توسط بابک عرفان در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا