تبليغاتX
پروانه ای در مشت
هنری
  با یاد او
 

به نام خدای عزیز دل

امشب انگار گم کرده ای دارم ، دلم در سینه غوغا میکند ، سکوت به لب پلک پلک زدن ارام چشمها .راستی اما با این همه دلم در سینه بی تاب است.

نمیدانم اما تنها از تو میخواهم که خواستن از تو ابروی من است. 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 

 

           ساعت صفر

 

کدامین جاده، کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو

عزیز اینجا طلوع پیدا نیست   اینجا غروب پیدا نیست

این همیشه خاکستری روزهای عمر من

که بی هیچ افقی ره می سپرند و می روند

هر چه هست پشت این بی نوری است

هرانچه اشنا ، هرانچه نور ، هرچه باران هرچه گل ،

پشت این بی نوری است

همیشه نور که می خواستم روزی عبور تو را از این پرده

خاکستری ببینم ........

کدامین جاده ، کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو......

 

                                                   

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385  |
 
 

         فراموشی

 

    خانه اش خیلی وقت بود که سوت و کور شده بود و اتاقش پر از عکسهایی بود 

که هرکدام برایش یه دنیا خاطره داشت . در اخرین لحظه در کنارش بودم ، چشمهاش

را بستم و با بغضی در گلو رو به عکسها گفتم : تمام شد!!!!

همیشه ارزو داشت که خاطره هاش را زنده نگه دارند و هرگز باور نکرد که هنوز

خاطره نشده فراموشش کرده اند !!!!!!  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در دوشنبه ششم شهریور 1385  |
 
 

          دار زندگی

 

از وقتی به دارش کشیدند ، سرنوشت من رقم خورد ،

 

انگار صدای ضربه ها ، طنین قلب من بود در لحظه

 

جان گرفتنم .

 

به هیچ کس نگفتم که به اندازه تمام تارهای

 

وجودم  بر سرم کوبیدند . اما صدای ضربه ها در تار و 

 

پودم نقش بسته و هرگز نقش چشمانی را که شاید

 

امروز بی فروغ مانده ، در نقش بستنم فراموش نخواهم

 

کرد .

 

و حالا در انتظار باقی سرنوشتم نشسته ام که باید به

 

دیوار باشم یا فرش ابریشمی نفیسی زیر پا ! در خانه

 

ای که هرگز دار زندگیم را ندیده است .

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385  |
 
 

از گرمای هوا خیلی کلافه شده بود ، قلم

 

در دست گرفت ....... 

 

به یکباره تمام بدنش لرزید .

 

تصویر زمستان را به خوبی کشیده بود .

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 
 

عینک نمیزد که نگن عینکیه .

 

یه روز چاله جلوی پاش رو ندید و زمین خورد .

 

از ان به بعد چلاق صداش می زدند .

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 
 

از زندگی در ان زندان انفرادی خسته شده بود ، جای نمور و تاریکی که

حتی یک پنجره برای دیدن افتاب نداشت .

جیره غذایی نیز هر روز کمتر میشد . باید کاری می کرد ، باید این دیوارهای

بی روزن را خراب میکرد . طاقتش تمام شد و سر را به دیوار کوبید ، چند بار

دیگر سر را محکمتر به دیوار کوبید .

سر انجام گوشه ای از دیوار فرو ریخت و سرش را بیرون اورد .

نور افتاب چشمهای بسته جوجه را به دنیا باز کرد .............. 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385  |
 
 

همیشه با خود غذاهای خوب به مدرسه می اورد .

 

بچه ها خیال میکردند بچه پولدار است .

 

فقط من میدانستم پدرش در رستوران کارگری می کند .

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه دهم مرداد 1385  |
 
روزی روزگاری

 

وقتی ناله های 

 

خرد شدنت ، زیر پای عابران ، نوای دل انگیز شد ، چه فرقی می کند ، برگ

 

سبز کدام درخت بودی ؟!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در یکشنبه هشتم مرداد 1385  |
 
پرواز

میخواست پرنده

 خوشبختی او باشد ،اما او برایش قفس ساخت .

 خواست در ان قفس لحظه های زیبا بیافریند ، اما او

قفس را تنگ تر کرد . خواست در ان وسعت بودنش را

معنا کند ، اما او روی برگرداند . پس برخاست ، قفس را

 شکست و پرواز کرد.

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385  |
 

امید

خواب بودم که یکدفعه با رفتن پتوم به کنار و خوردن طلوع خورشید از پنجره به چشمهام ، از خواب بیدار شدم به زحمت چشمهام و باز کردم ، ولی انگار میلی به بیدار شدن و بلند شدن از رختخواب رو نداشتم . نمیدونم چرا ، ولی بعد از چند لحظه که حواسم سر جاش اومد ، همه اش به خوذم می گفتم ، اه بازم یک روز دیگه مثل روزهای دیگه ، هم اش تکرار و تکرار و تکرار .......

اره اصلا میلی برای بلند شدن از خواب رو نداشتم ولی بعد از کلی سر و کله زدن با خودم بلند شدم ، خیلی کسل بودم وقتی رفتم از اتاق بیرون توی سالن پذیرایی دیدم که یکی دیگه از من بدتر اونجاست و حالش هم زیاد خوب نیست .

با اینکه خودم حال جالبی نداشتم رو بهش کردم و گفتم ، بابا چی شده؟ کشتی هات غرق شدند ؟ چیزی میخواستی که بهش نرسیدی؟  لعنت بر شیطان ، توکل کن به خدا .....

رفتم و دست و صورتم رو شستم ، بعد باز اومدم پیشش و بهش گفتم وای چقدر موهات سفید شده ..... داری پیر میشی ، اره انقدر غصه نخور ، با انگشتهام زیر چشمهاش رو لمس کردم ، پوستش هم چروکیده شده بود ، گفتم بابا بس کن درست میشه ، باید تلاش کرد ، انوقت همه چیز درست میشه ، اره سخته میدونم ولی دنیا تا بوده همین بوده.

نمیدونم بعدش با کلی تعجب و شاید هم با یک نیشخند جوابم رو داد ، یا اینکه نمیخواست گوش کنه ، یا اینکه میخواست و خیلی نا امید بود ، ولی دوباره که برگشتم نگاهش کردم ارامتر از قبل بود ، بهش گفتم بگو یا خدا و از خدا بخواه . بعد لبخندی روی چهره اش نشست ، بهش گفتم خوشهالم که باورم کردی و از جلوی ایینه بلند شدم .

بعد صدای پسرم رو شنیدم که توی حیاط صدا میزد و میگفت،، بابا نمیای فوتبال بازی کنیم ما با بچه ها جمع شدیم یه یار کم داریم ،، تعجب کردم اخه اون تا به ان روز هیچ وقت از من چنین درخواستی رو نکرده بود!!!!!!!!!!!!!

 

                                                 بابک عرفان هاشمی

                                                      تیر ماه ۸۵

                                           

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در سه شنبه سوم مرداد 1385  |
 
اینه

چند وقتی بود که رفتارش با من عوض شده بود ، همه اش توی این فکر بودم نکنه من سربار ان شدم و نکنه یک نان خور اضافیم. هر وقت حواسم رو جمع میکردم میدیدم که ان داره پچ پچ میکنه و تلفنهای مشکوک ان یک جورهایی من و نگران میکرد البته این کار ان من و حساس هم کرده بود .

اگر داشت حرف میزد و حرفش هم درباره من نبود گوشهام رو تیز میکردم که چی میگه .

تا اینکه دیگه امروز به من گفت که حاضر شو و تا چند ساعت دیگه لباسهات رو جمع کن میخواهیم بریم . به هر صورت ان جگر گوشه من بود و برای اینکه ان ناراحت نباشه و راحت زندگی کنه حاضر بودم بدون اینکه دلیل از ان بپرسم هر کاری رو بکنم .

لباسهام رو طبق گفته ان جمع کردم بعد از خانه بیرون اومدم و من و سوار ماشین کرد وقتی ماشین شروع به حرکت کرد پشت سرم رو نگاه کردم و یاد روزهای جوانیم افتادم .یاد ان خدا بیامرز ......

بعد تا قبل از اینکه از اونجا دور بشیم یک نفسی کشیدم و بوی اونجا رو خوب به خاطرم سپردم . اخه داشتم از جایی که سالها و سالها در اون شیرینترین و تلخ ترین روزهای زندگیم رو سپری کرده بودم دور میشدم و میرفتم .

وای که چه دنیای غریبی ........

دیگه چیزی خوب یادم نمیاد چون توی مسیر توی ماشین همه اش حواسم به گذشته ایی بود که با یک چشم به هم زدن تمام شده بود . اره داشتم دیگه مثل اینکه به اخرش میرسیدم به اخر چیزی به اسم زندگی .

وقتی به خودم اودم که مرا روی تخت قرار داد و مقداری خوراکی کنارم گذاشت . هنگامی که خواست از من جدا بشه با چشمهای پر از اشک ، دستهای او را با التماس گرفتم که مرا در خانه سالمندان رها نکنه و از کنارم نره . اما او دستش رو به ارامی کشید و با لبخند از من خداحافظی کرد . به یاد روزی افتادم که برای اولین بار او را در سه سالگی به مهد سپردم ، ان روز هم دستهای کوچک او را بی تفاوت از میان دستهای خود کنار زدم و بی توجه به گریه ها و التماس های کودکانه او ، در کنار مربی مهد رهایش کردم و به خانه برگشتم تا راحت تر باشم .

                  

                                        بابک عرفان هاشمی  

                                                    مرداد ماه ۸۵

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در شنبه سی و یکم تیر 1385  |
 
بدون او

امروز از صبح تو این فکر بودم که چرا همیشه بی توجهی کار دست ما ادمها میده ؟

یا اینکه ما نسبت به خیلی چیزها و خیلی کسها بی اعتناییم و بی توجه ؟ چرا ؟ همه اش داشتم به این  جمله توی ذهنم فکر میکردم .

یک دفعه ایی به خودم اومدم ، وای چقدر به هم نزدیک هستیم همیشه فکر میکنم که زندگی بدون او برای من سخت و طاقت فرساست . اصلا وقتی نیست اعتماد به نفسم خیلی کم و نمیتونم به خودم مسلط باشم .

شاید فقط خواب یا مرگ ما رو از هم جدا کنه . اره ..... اخه خیلی دوست داشتنی .

تا اینکه وقتی مشغول کارم بودم ناگهان به شدت زمین خوردم از این حادثه خیلی ناراحت شدم و همه چیز برام تار شد .

به زحمت بلندش کردم و ان را برای تعمیر به عینک سازی بردم .

.......شاید فقط خواب یا مرگ ..........

                                                                                     تیرماه ۸۵

                                                                                     بابک عرفان هاشمی

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385  |
 
  

    ایا این ارزوی شما نیست ، مطمئن اید!!!!!!!!!

 

 

 

        

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در پنجشنبه هشتم تیر 1385  |
 

رادیو ، رادیو است

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در دوشنبه پنجم تیر 1385  |
 
  
|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385  |
 
به نام خدا

واسه اینکه بهتان بد نگذره ، قدر خنده رو بدانید ، غم و غصهاتان و یخورده مانده بگذارید کنار، حواستانم بدید که ضرر نمیکنید.

من سر راستی و تمیزی رو از سینما یاد گرفتم ، بدی همه مال من ، من درستش میکنم ، ولی بدی تو کار ما نیست.

اگه راستش بخواید من واسه همه کارهای جدی مثل یه شوخیم ،راستشو بخواید ما اصلا تفریح کردنو بلد نیستیم .

ولی اگه نامردی و این حرفها باشه دیگه ان وقت با هیچ چیز و هیچ کس این دنیا شوخی ندارم.

ولی با همه این حرفها درست رفتن از این دنیا حرف اول و اخر.

                               ( قسمتی از فیلمنامه سلطان نوشته مسعود کیمیایی)

 

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385  |
 
به نام تنها پناه اشفتگان دیار سرنوشت

اینجا طلوع پیدا نیست ، اینجا غروب پیدا نیست ، این همیشه خاکستری روزهای عمرم که بی هیچ افقی ره میسپرند و میروند اخر به کدام نشانی این نامهای دلتنگی را بفرستد. خسته ام از این همه نامردی و نامردمی. ای عزیز دل کدامین جاده امشب میگزارد سر به پای تو .

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در جمعه بیست و ششم خرداد 1385  |
 
به نام خدای عزیز دل

ای نگاه هنوز در یادی یاد گنگی از گریهایم از ارزوهایم ، ای نگاه نسیم صداقت و معصومیتت را پیشکش عشقم میکنم به اوج قله میرسم به عشق سجده میکنم

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385  |
 
استاد هوشنگ ظریف

   

    به یاد استاد  

نبین که ارام است ،  که  او    چشم   در چشم من  اموخت که بیاموزم، از او که همیشه، از آفتاب که بی دریغ است، از باران که عاشقش هستم، از ماه ، ماه همه روزگارم....

   

|+| نوشته شده توسط بابک هاشمی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385  |
 
 
بالا